X
تبلیغات
behzadkolaakhlaqi - زندگی نامه شهید علی محمدی را
بهزادکلای مرجع (علمی ، تربیتی ، اخلاقی و داستانی)
behzadkolaakhlaqi

زندگی نامه شهید محمدی را

 

خوشا آنانکه جانان می شناسند

طریق عشق و ایمان می شناسند

بسی گفتیم و گفتند از شهیدان

شهیدان را شهیدان می شناسند

 

 

 

 

در فصل پاییز در یک خانواده مذهبی و مومن در روستای ده موسی[1] دیده به جهان گشود، کودکی که باعث شادی و سرورخانه و خانواده گردید، دومین پسر و سومین فرزند خانواده؛ او را به دامان پدر دادند، پدر نامش را «علی» نهاد تا زنده کننده نام مولای متقیان امیرمومنان علی بن ابی طالب(ع) باشد.

کودکی خوش یُمن، به مانند چراغی در خانه درخشیدن گرفت، آرام آرام بزرگ می شد و با لبخند دلنشینش باعث شادی اهل خانه می شد، در حدود دو سه ساله بود که در کوچه و خیابانها مشغول بازی بود و در حین کودکی گاهی به همراه برادر بزرگترش به مدرسه سپاه دانش[2] می رفت.

 

هفت سالگی درس و بحث و مدرسه را شروع کرد، دارای هوش سرشاری بود، حتی اساتید وی اعتراف داشتند:

«این کودک قادر است دو کلاس را در یک سال به راحتی به اتمام برساند».

از همان کودکی مسجد را کمتر ترک می کرد و اگر به مسجد نمی رفت در کنج خانه برای خودش حال مناجاتی داشت.

به مکتب رفت تا قرآن را بیاموزد، پیرمردی بود به نام «ملا شالی» که ایشان به بچه ها قرآن می آموخت، زمانی که علی آقا برای آموختن قرآن به نزدش رفت در جلسه دوم مشاهده کرد او به راحتی قرآن را می خواند به او گفت:

«پسرم! از فردا بجای عم جزء، قرآنت را بیاور و از روی قرآن بر ایمان بخوان».

علی آقا در جلسه سوم قرآن را آورد، استاد از هوش سرشار وی هر روز بیشتر حیرت زده می شد، آموزش قرآن بعضی از کودکان را به وی سپرد.

 

پدر علی آقا تعریف می کرد:

علی آقا کودک 6 یا 7 ساله بود که به مرضی لا علاج در قسمت دستش مبتلا گردید، به تمام اطباء مراجعه کردیم اما مرضش مداوا نگردید.

به بیمارستانهای تهران مراجعه کردیم، باز هم مداوا نگردید.

آخر الامر به بیمارستان پهلوی تهران که در آن زمان جزو مجهزترین بیمارستانهای ایران بود مراجعه کردیم، با دیدن دوست و آشنا آنها علی آقا را پذیرا شدند، چندین مرحله عمل جراحی صورت گرفت، اما در هر مرتبه تا مدّت کوتاهی برایش بهبودی حاصل می شد، ولی بعد از چند روز دوباره مرضش عود می کرد.

دیگر از درمانش ناامید شده بودیم، تنها راهی که به نظرمان می رسید مراجعه به طبیب دلها و امید بی پناهان امام رضا(ع) بود.

ماشینی کرایه کرده راهی مشهد الرضا شدیم، بعد از تهیه منزل اجاره ای علی آقا را به کنار پنجره فولاد برده دخیل بستم، شبها علی آقا را دخیل می بستم و روزها به منزلی که اجاره کرده و در آنجا سکونت داشتیم می بردم.

در شب سوم بود که علی آقا را به کنار پنجره فولاد می بردم، در بین راه با آیه الله شیرازی(ره) روبرو شدم، با چشمانی اشکبار از ایشان خواستم در حق علی ام دعا بفرماید. ایشان کودک را در بغل گرفت و برایش آیه «ام یجیب»[3] را قرائت فرمود.

علی آقا را به کنار پنجره فولاد بردم، دخیل بستم.

گوشه ای سجاده پهن کرده مشغول نماز شدم، هنوز چندی نگذشته بود که دیدم علی آقا از جایش بلند شد و به این طرف و آن طرف نگاه می کند.

علی آقایی که در مدت طولانی (شاید چندین ماه) قادر نبود حرکت کند، و یا حتی لبخندی درست و حسابی از او مشاهده نکرده بودیم حالا روی پاهایش ایستاده... با تعجب به طرفش دویدم، صدا زدم:

علی جان! چه شده.

آیا اتفاقی افتاده؟

دیدم می گوید: باباجان! یک آقایی سبز پوش با چهره ای نورانی بالا سرم آمد، به من فرمود: «بلند شو، حالت خوب شده، به پدرت بگو تو را به روستا برگرداند، دیگر مرضی در تو وجود ندارد».

من با خوشحالی علی آقا را به روستا بردم، و برای این شادی مهم جشنی بر پا نمودم.

 

علی آقا کم کم بزرگ می شد، به سن 12 سالگی رسید، حالا هم سواد خواندن دارد و هم سواد نوشتن.

 نامه و اعلامیه و رساله امام(ره) که به ایران می آمد بدست وی هم رسید، با دیدن و خواندن بیانات امام(ره) عاشق امام(ره) و انقلاب گردید، تا جایی که اگر کسی به امام(ره) بد می گفت وی با خشونت و تندی با او برخورد می کرد. حتی در روستا شخصی به امام(ره) اهانت نموده بود، علی آقا با او به بحث و نزاع پرداخت تا جایی که عمویش سر رسید و او را از این کار (دعوا و نزاع) نهی نمود.

علی آقا گریان شد، می گفت: چرا عمو نگذاشت یک چنین انسان دهن کجی را آدم کنم.

 

آری! وی عاشق امام(ره) و انقلاب بود، در تویسرکان زمانی که مردم بر ضد شاه مزدور به تظاهرات می پرداختند با آن که علی آقا 15 یا 16 سال بیشتر نداشت جوانان روستا را جمع می کرد و برای تظاهرات به تویسرکان می رفت.

دارای دل شیری بود، هرگز از روباه صفتان روزگار نمی ترسید و به تظاهرات بر علیه شاه پیش قدم می شد.

 

علی آقا پسری بود کاری، دارای گوش شنوا (یعنی بسیار با ادب) دارای اخلاقی حسنه، جوانی مومن، متدین و هرگز دیده نمی شد از حرف پدر و مادرش سر باز بزند و نه بگوید. به آنها بسیار احترام می گذاشت و حتی به برادران و خواهران سفارش می کرد حرمت پدر و مادر و همسایگان و بزرگترها را حفظ کنید.

یکی از برادران علی آقا نقل می کرد: زمانی که ما با بچه های همسایه بازی می کردیم گاهی در همان بازی بچه گانه کارمان به نزاع کشیده می شود، اگر علی آقا ما را می دید، امر به احترام به یکدیگر می کرد و از دعوا و نزاع نهی می فرمود.

پدر برای کشاورزی تراکتوری خرید و علی آقا راننده تراکتور، به کارهای شخم زمین رسیدگی می کرد و باعث افتخار پدر کشاورزش بود.

 

در سال 1359 بود که تمام زندگی خودمان را به قم برده بودیم، در روستا مقداری زمین کشاورزی داشتیم و یک منزل مسکونی قدیمی.

 

یک روز با همسرم در منزل نشسته بودیم که صحبت از علی آقا به میان آمد:

ایشان مرد کار و زندگی است؛ مردی برای خودش شده؛ کار را عار نمی داند؛ چقدر خوب می شد برای ایشان همسری مناسب شأنش انتخاب می کردیم.

مناسب دیدیم از دختر برادرم که دختری بسیار پاک و پاک دامن بود برای علی آقا خواستگاری کنیم.

به منزل برادرم رفتم، گفتم:

داداش جان! موقع ازدواج علی آقا شده، اگر صلاح می دانید می خواهم از دخترت برای علی آقا خواستگاری کنم.

برادرم سرش را پایین انداخت و گفت:

صاحب اختیار دخترم هستی، برادر بزرگترم هستی، هر گونه خودت صلاح می دانی عمل کن.

بعد از این قضیه، مسئله خواستگاری و ازدواج را با علی آقا در میان گذاشتم، با شرمندگی و ادب گفت:

هر چه بابا صلاح بداند همان را می پذیرم.

مراسم عقد و عروسی علی آقا بسیار ساده برگزار گردید، می توان گفت: مراسمی شبیه به سنت حضرت علی(ع) و حضرت فاطمه زهرا(س)؛ همه اش ذکر صلوات و نام ائمه اطهار(ع) بود.

خداوند از این همسر خوب، دو فرزند به علی آقا عنایت فرمود.

علی آقا بعد از ازدواج به گچ کاری ساختمان و بعد از آن در سال 61 به کاشی کاری رفت.

کاشی کاری را نزد استاد «محمد آقا حسامی اصفهانی» شروع کرد و مغازه آقا محمد در باسکول قم[4] بود.

برادرش آقا ایمان قبل از ایشان به کاشی کاری رفته، ولی علی آقا چون دارای استعداد عجیبی بود، زودتر کار را فرا گرفت و در کمترین مدتی برای خودش استاد کاشی کاری گردید.

کارهای اولیه را از «مدرسه (حوزه ) آیه الله گلپایگانی قم؛ مدرسه امام صادق یا امام محمد باقر(ع) آشتیان در سال 61؛ مسجد امام حسن عسگری(ع) قم[5] ؛ مسجد یزدانشهر قم؛ مسجدی در باغ پنبه قم[6] » شروع نمود و بعد از آن چند مسجد در تهران و شهرستان نهاوند را کاشی نمود.

ایشان عاشق کارهایی بود که اَجر اُخروی بسیاری داشت، با کمترین مزد، بهترین کار را ارائه می داد، در کارهایش اهل خدعه و نیرنگ نبود؛ همیشه به فکر روزی حلال بود که یک لقمه نان حلال برای همسر و فرزندانشان ببرد.

در کارهای منزل کمک یار همسر و فرزندانش بود.

کار را عار نمی شمرد.

بچه داری و ظرف شستن را عار نمی دانست.

 

در سال 65 بود که صلاح دانست برای جبهه اعزام شود ، برادر کوچکترش (که چند سال از او کوچکتر بود) به نام آقا ایمان عرضه داشت:

برادر جان! شما زن و فرزند دارید، صلاح نیست به جبهه اعزام گردید، شاید برای شما اتفاقی بیفتد و همسر و فرزندانت بی سرپرست گردند.

علی آقا لبخندی بر لبانش جاری کرد و برای آن که برادر کوچکتر ناراحت نشود یک چشم خالی بر زبان جاری کرد.

آقا ایمان می گفت: من هجدهم اعزام شدم و این را می دانستم علی آقا عاشق خدمت به امام و کشور است و با حرف من قانع نمی شود.

در آن زمان از «اراک» اعزام می شدند من به اراک رفتم و از آنجا به اهواز و از آنجا به سه راه مجنون اعزام گردیدم، درست چند روز بعد از رفتم نامه ای به دستم رسید بدین مضمون که علی آقا بیست و چهارم اعزام شد یعنی شش روز بعد از من.

من در گردان تخریب مشغول خدمت شدم و علی آقا در خط مقدم.

یک شب خوابیده بودم، در خواب دیدم ماری نامه ای به دهان دارد، آمد به نزدم، نامه را به دستم داد. بعد از آن که نامه به درستم رسید گفت: این نامه از طرف امام حسین(ع) است.

این خواب در ذهنم بود، در اولین مرخصی ای که آمده بودم، خواب را برای پدرم تعریف کردم، پدرم آن را برای پدرش (یعنی پدر بزرگم) تعریف کرد، پدر بزرگ سرش را پایین انداخت و بعد از چند دقیقه تفکر گفت: گمانم یکی از دو پسرت شهید می شوند.

 

پدر شهید محمدی نقل می کرد:

آن روزی که علی آقا می خواست راهی جبهه گردد مادرش رفت قرآن و آب آورد، نگاه به قد و بالای علی آقا می کرد و اشک می ریخت، زمانی که علی آقا چند قدم رفته بود، دوان دوان رفت طرف علی آقا، او را در بغل گرفت، می بویید و می بوسید و اشک می ریخت.

این حالت چندین مرتبه تکرار شد تا علی آقا از ما دور شد.

 

علی آقا به خط رفت، بعد از چند ماه به مرخصی آمد، مادر و پدرش از او سوال کردند:

علی جان! کجا خدمت می کنی؟

گفت: خط مقدم.

 آنها نمی دانستند خط مقدم کجاست.

گفتند: زیاد جلو نرو، زیاد عقب هم نباش، مواظب خودت باش. تو زن و بچه داری، اگر فکر خودت نیستی فکر زن و فرزندت باش.

علی آقا یک تبسمی کرد و گفت:

پدر جان! مادرجان! آنقدر «بعثی ها» بی دین و لا مذهب هستند که حتی رحمی به ناموس مردم مسلمان ایران نمی کنند، آنقدر زن و فرزند آواره در آن صحراها هستند که آدم زن و فرزند خودش را فراموش می کند.

اگر من جلو می روم برای خداست و برای حفظ ناموس خودمان می روم، آنجا آدم از خود بی خود می شود حتی فراموش می کند کیست و اهل کجاست و آیا زن و فرزند دارد یا نه.

پیرمردی داشتیم به نام «حاج تقی»، تا این حرفها را از علی آقا شنید یک احسنتی گفت، بعد آهسته به پدر علی آقا گفت:

«این پسرت شهید می شود».

 

علی آقا در جبهه به عنوان سرباز از نهاوند اعزام شد، خدمتش در شهرستان دزفول بود، زمانی که اعزام گردید به عنوان پاسدار افتخاری استخدام و مشغول خدمت گردید، وی فرمانده لشگر گردان 152 بود، و در همان سال که فرمانده بود به شهادت رسید.

 

علی آقا نقل می کرد: در زمانی که در خط مقدم هستیم هر زمانی که می خواهیم از دید دشمن بدور باشیم آیه «و جعلنا من بین ایدیهم».[7] را می خوانیم، کمتر اتفاق می افتد لشگر دشمن متوجّه ما گردد.

 

رزمندگان در جبهه همیشه با قرآن و دعا هستند، هرگز دعای توسل، کمیل، زیارت عاشورا و ندبه را ترک نمی کنند و ذکر لبشان نام اهل بیت(ع) است.

 

پدر شهید محمدی نقل می کرد: علی آقا سه مرتبه به مرخصی آمده بود.

 در بار سومی که به مرخصی آمد، ایام شخم زمین کشاورزی بود، صبح زود تراکتور را روشن کرد و از منزل خارج شد، من غُصّه ام گرفته بود که این همه زمین را چگونه شخم کنم، نزدیک ظهر بود که دیدم علی آقا آمد و گفت: تمام زمین هایت را شخم زدم و آماده کشت است.

 

چند روزی علی آقا در مرخصی بود، روز آخری که می خواست برود، رو یکی از برادران، گفته بود:

برادر جان!

اگر خبری از من از جبهه برایتان آورده شد، اگر دیدید خبر رسان دست خالی است بدانید من زخمی شدم و اگر دیدید کیف من بدست اوست، بدانید من شهید شدم.

و رو به مادرش کرد و گفت:

مادرجان! من دارم می روم، فرزندانم را به همسرم، همسرم را به شما و همه شما را به خدا می سپارم.

ظاهرا شهید خبر از شهادتش داشت، می دانست این آخرین دیدار او با زن و فرزند و خانواده است، چندین مرتبه کودکانش را بوسید و سفارش آنها را به همسر و مادرش کرد، شاید گفته باشد:

«از شما می خواهم از امانت های من خوب مواظبت کنید».

آنها را سفارش به حجاب، دعا، نماز و اهلبیت(ع) کرد و راهی شد.

اما چه راهی شدنی.

آیا بر می گردد؟

آیا دوباره دیدگان پدر، مادر، همسر، فرزندان و بستگان به چهره ی آقا روشن می شود؟

آیا باز علی آقا را می بینند؟

اینها سوالاتی بود که در ذهن همه تداعی می کرد.

 

علی آقا راهی جبهه، راهی خط مقدم شد، در گردان کربلای 5 ، در کنار دریاچه ماهی خط نگهدار بود، داشتند سربازان را آماده برای کربلای 8 می کردند که خمپاره ای به طرف آنها شلیک شد و ترکشی به فک علی آقا اصابت کرد.

خمپاره قسمت راست بدن علی آقا یعنی: «از فک و کتف تا پاهای او را خرد کرده بود».

یکی از همرزمان علی آقا نقل می کرد:

زمانی که ترکش به علی آقا اصابت کرد، هنوز نیمه جان و در حال احتضار بود، خودم را به بالینش رساندم، اشک دیدگانم را پر کرده بود، سرش را به بالینم گذاشتم، گفتم:

برادر! علی جان! دوست عزیزم، هر سخنی داری، هر وصیتی داری بگو، اگر زنده بودم به بستگانت می رسانم.

احساس کردم علی آقا دارد می خندد، بعد از لبخندی دار فانی را وداع گفته، به لقاء الله پیوست.[8]

معمایی که در ذهنم تداعی کرده بود این بود که آیا علی آقا در لحظه آخر لبخندی بر لبانش بود یا نه؟

هم می توان گفت: آری و هم می توان گفت: نه.

می توان گفت آری! چون شهید در لحظه جان دادن آقا و مولای خود امام حسین(ع) و امیرمومنان علی(ع) را در بالینش می بیند.[9]

اما نه! برای آن که فک شهید شکسته، و مقداری از لبانش بریده شده بود، شاید آثار شگستی فک او، حالت لبخند را بر لبانش نمایان کرده، هر کس مشاهده می کرد حس می کرد شهید بر چهره ی او لبخند می زند.

 

علی آقا در هفتم فروردین 1366 رخت شهادت را به بدن پوشانید و با ندای لبیک یا خمینی به دیار باقی شتافت.

در روز چهاردهم فرودین بود که از بنیاد چند نفر به منزل پدر شهید محمدی آمدند و او را طلب کردند.

پدر آقای محمدی به عَقِب درب آمد، و بعد از سلام و احوالپرسی، آنها بعد از مقدمه چینی کوتاهی گفتند:

آقای محمدی! فرزند شما به شهادت رسید.

پدر شهید گفت: دو پسرم در جبهه هستند، یکی آقا ایمان و دیگری علی آقا، کدام یک به شهادت رسیدند.

پدر علی آقا می گفت: من گمان می کردم آقا ایمان به شهادت رسیده، ولی یک وقت دیدم می گویند: علی آقا به شهادت رسید.

بیان این مطلب رنگ از چهره آقای محمدی ربود و حالت بغض گلویش را فشرد، یک دست بر دیوار و دست دیگر بر کمر گرفت.

آیا پدری که داغ فرزند دیده توان راه رفتن دارد یا نه.

آن چند نفر گفتند: اگر می توانید 16 فروردین به سردخانه بهشت معصومه(س) قم برای شناسایی و تحویل بدن شهیدتان تشریف بیاورید.

پدر به زحمت خودش را به داخل منزل رسانید. اهل خانه دیدند از چهره پدر رنگ پریده، اما نمی تواند صحبت کند.

مادر شهید از او پرسید:

آقا! چرا رنگت پریده؟

چرا دست بر کمر گرفته ای؟

مگر خبری شد؟

اتفاقی افتاده؟

تنها کلامی که می توانست بر زبان جاری کند این بود:

خانم جان! دیگر علی نداری.

این یک جمله کوتاه، گویای هزاران جمله و کلام بود، هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که داخل منزل غوغایی به پا شد. همۀ دوستان و بستگان و آشنایان جمع شدند، هر کس به زبانی «علی علی» شهید را صدا می کرد.

آری! پدر بی فرزند؛ همسر بی شوهر؛ برادر بی برادر؛ خواهر بی برادر و فرزندان بی پدر گردیده بودند.

زیبا کلام اینجا بود زمانی که مادر شهید محمدی خبر شهادت فرزندش را شنید با تبسمی گفت:

«فرزندم فدای امام حسین (ع) شد، خدا قبول کند».

حس مادری نمی تواند گریه را از مادر بگیرد، اما کلام بسیار زیبایی را این مادر بر زبان جاری کرده بود.

روز شانزدهم فرا رسید، همگی به بهشت معصومه(س) برای تحویل بدن مطهر شهید رفته بودند، بدن را از داخل سردخانه خارج کردند، همه به کنار بدن شهید می رفتند، با او وداع و درد دل می کردند، دختر بزرگ شهید که در آن زمان کودکی بیش نبود در بغل عمویش ابراهیم بود.

رو به عمو کرده گفت:

عموجان! اینجا چه خبر است؟

چرا مردم جمع شدند؟

چرا بعضی از مردم گریه می کنند؟

اشک از دیدگان عمو جاری شد، چه می تواند بگوید، انسان یاد آن لحظه ای می افتد که «سکینه خاتون در گودی قتلگاه رو کرد به عمه اش زینب(س) و گفت: عمه جان! این بدن بدن کیست که داری با او درد دل می کنی.»

عمو برای تسکین دل دختر، او را به کنار بدن بابایش برد تا هم خود با بدن برادر وداع کند و هم دختر با بدن پدرش وداع نماید.

بعد از وداع با بدن شهید، او را به طرف حرم مطهر حضرت فاطمه معصومه(س) برای طواف بردند، یکی از مراجع بر بدن شهید نماز قرائت فرمود و بعد از آن، او را به گلزار شهدای قم برای دفن بردند.

این بدن کیست که دارد داخل خاک(قبر) قرار می گیرد؟

ای خاک! این بدن مطهر شهید است.

ای خاک! این امانتی است که به تو سپرده می شود.

ای خاک! این بدن میوه دل ماست، از او نیکو مواظبت نما.

شاید اینها سخنانی بود که پدر و مادر، برادر و خواهر و همسر شهید بر زبان جاری می کردند.

برادر دیگر شهید، یعنی آقا ایمان تعریف می کرد:

من از شهادت برادرم علی آقا بی خبر بودم، روز هفتم فروردین یعنی روز شهادت برادرم با گروه تخریب بودم، بعد از ظهر آن روز تمام برادران بسیجی داخل چادر در حال استراحت بودند، آن روز دلشوره عجیبی داشتم، هر چه می کردم خودم را آرام کنم نمی توانستم.

به مانند آدم دیوانه از این طرف به آن طرف راه می رفتم که شاید دلم آرام بگیرد اما نمی شد. آن روز گذشت، بعد از 16 فروردین تلگرافی از برادرم آقا صادق به من رسید بدین مضمون:

 «علی آقا زخمی شد و در یکی از بیمارستان های قم بستری است، اگر می توانی برای ملاقاتش به قم بیا».

بعد از چند روز مرخصی گرفته راهی قم شدم. همین مکانی که امروزه میدان شهید زین الدین(ره) است جاده خاکی بود، از آنجا پیاده راهی منزل که در خیابان مهدیه امروزی بود شدم، زمانی که به منزل رسیدم با پارچه های مشکی تسلیت و خبر از شهادت برادرم روبرو شدم.

بغض گلویم را فشرد. داخل منزل شدم، به مادرم گفتم: چه خبر شده مادر؟

آیا علی آقا ما را تنها گذاشت؟

مادرم با خونسردی تمام گفت:

«ناراحت نباش پسرم! علی آقا فدای آقایش امام حسین (ع) شد».

تا مادرم این را گفت دلم آرام شد.

به کنار قبرش در گلزار شهدا رفتم رو به قبر برادرم گفتم:

برادر! علی جان! تو این قدر بی وفا نبودی، چرا ما را تنها گذاشتی و رفتی، خودت همیشه ما را موعظه به وفا می کردی، کجاست آن وفا؟ چرا ما را بی برادر، بی علی کردی و رفتی؛ اگر کودکت تو را از ما طلب کند چه جوابی به او بدهم.

آنقدر در دل کردم تا دلم آرام شد.

روحش شاد

یادش گرامی باد

 

دل نوشته ی فرزند شهید

پدر جان سلام ! سلام بر قلب از هم پاشيده ات.

سلام بر جگر پاره پاره ات.

سلامي که از قلب کوچک پر دردم بر مي خيزد و به سوي روح بلندت به پرواز در مي آيد.

پدرم! نمي دانم چگونه با اين قلب شکسته با تو سخن بگويم اما آنچه را مي دانم با افتخار به زبان مي آورم و بر بلنداي عرش مي نويسم که شهادت رسم مردان خداست.

 پدر از اينکه مي بينم تن پاک تو در زير آفتاب سوزان کربلاي شلمچه بوده، دلم آرام مي گيرد که حتماً در کنار حسين (ع) خواهي بود.

رقيه جان! اي خرابه نشين شام، وقتي مي شنوم سر بريده بابا را در آغوش گرفتي و لبهاي خشکيده اش را بوسه زدي، محاسن غرق به خونش را با دستهاي کوچکت شانه کردي و رگهاي بريده گلويش را بوسيدي و درد دلت را برايش گفتي، آرزو کردم: اي کاش جاي تو بودم.

اين را بگويم که من هم مي خواستم مانند تو موهاي پريشان پدرم را شانه کنم و بر لبهاي خشکش بوسه بزنم، خواستم به دستهايش بوسه بزنم ولي مسافر من زود از پیشم رفت، خواستم به پايش بيفتم اما خاک پايش به جاي مانده بود که آن را توتياي چشم کردم و به خود گفتم: ............. جان! چشمت روشن.

پدرم! دشمنان فکر مي کنند با دادن بدن پاره پاره ات مي توانند مرا بگريانند، امام نمي دانند که من فرزند جسم تو نيستم، چرا که از ابتداي عمرم در کنار جسم تو نبودم بلکه فرزند روح پاک توام و با روح تو به دنيا آمده ام، با روح تو زندگي مي کنم، و با روح تو خواهم مرد.



[1] . از توابع شهرستان نهاوند

[2]. مدارس قدیمی آن دوره که در زمان پهلوی ساخته شده بودند.

[3] . نحل،آیه61

[4] . اطراف خیابان خدا کرم یا خیام امروزی

[5] . واقع در چهار راه بازار

[6] . که امروزه جزو چهار مردان و یا باجک قم گردید

[7] . یس،آیه7

. [8] امام باقر(ع) فرموده اند: کانی بقوم قد خرجوا بالمشرق،من مردم والا مقامی را میبینم که از مشرق قیام میکنند،یطلبون الحق،دنبال حق هستند،و به آنها نمیدهند. قیام میکنند و حق را میگیرند، پرچمشان حق است، کسانی که در آن نهضت و مراحل آن نهضت کشته میشوند،.قتلاهم شهدا، همه انها شهید هستند. ولا یدفعونها الا الی صاحبکم،پرچمدار، پرچم را به دست صاحب شما میدهد،و من اگر ان زمان را درک کنم خودم را مهیای ظهور میکنم!

[9] . امام رضا از آباء و اجداد طاهرینشان علیهم السلام نقل مى كنند: امام حسین علیه السلام فرمود: پدرم امیرالمؤمنین در حال ایراد خطبه بود و مردم را براى جهاد تشویق مى فرمود. جوانى بر خاست و عرض كرد: یا امیرالمؤ منین مرا از اجر و فضیلت رزمندگان در راه خدا آگاه فرما. امیرمؤ منان فرمود: در مراجعت از جنگ ذات السلاسل،كنار رسول الله سوار بر شتر بودم، همین سؤال را كه تو از من كردى ، من از رسول خدا پرسیدم .پیامبر اكرم فرمود: رزمندگان هنگامى كه تصمیم مى گیرند به جبهه بروند، خداوند آتش دوزخ را بر آنها حرام مى گرداند و برات آزادى از جهنم را برایشان امضا مى كند. هنگامى كه براى رفتن به جبهه مجهز مى شوند (لباس رزم مى پوشند و بند چكمه ها را محكم مى بندند، سلاح به دست مى گیرند و آمادگى كامل براى رفتن به جبهه پیدا مى كنند) خداوند به وجود این رزمندگان بر فرشتگان فخر و مباهات مى كند.زیرا فرشتگان به خلیفة اللهى انسان معترض بودند. وَ اِذ قالَ رَبُّكَ لِلمَلائِكةِ اِنى جاعِلٌ فى الاَرضِ خَلیفَةً قالُوا اَتَجعَلُ فیها مَن یُفسِدُ فِیها وَ یَسفِكُالدِّماءَ وَ نَحنُ نُسَبِّحُ بِحَمدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ قالَ اِنى اَعلَمُ مالاتَعلَمُونَ (سوره بقره) آنگاه كه شهید مى خواهد بر زمین افتد به زمین نمى رسد تا اینكه حورى بهشتى به او بشارت مى دهد به آنچه خداوند براى او از كرامت و عزت وعده داده است. هنگامى كه با خانواده و دوستانشان خداحافظى مى كنند، در و دیوار وجود برایشان مى گریند، و ازهمه گناهان بیرون مى آیند، چنانكه مار از پوستش بیرون مى آید. خداوند براى هر رزمنده اى به چهل فرشته مأموریت مى دهد او را از چهار طرف از خطرات حفظ نمایند، و رزمنده كار نیكى نمى كند مگر اینكه خداوند به او چند برابر پاداش مى دهد و براى هر روز، عبادت هزار عابد را كه هزار سال خدا را عبادت كرده باشد در نامه عمل وى مى نویسد. هنگامى كه در جبهه حاضر مى شوند و در مقابل دشمن مى ایستند، اگر همه دنیا جمع شوند، نمى توانند میزان ثواب یك رزمنده را محاسبه كنند. وقتى به مقابله و مبارزه با دشمن بر مى خیزند و دندانهایشان را بر هم مى فشرند و سلاحهاى خود را آماده و خشاب گذارى مى كنند و گام به گام به سوى دشمن نزدیك مى شوند، فرشتگان، رزمندگان را با بالهایشان فرا مى گیرند و از خداوند فتح و پیروزى و ثبات قدم براى رزمندگان مى خواهند. و منادى ندا مى دهد بهشت در زیر سایه هاى شمشیرها و سلاحهاى رزمندگان است . زمانى كه یك رزمنده مورد اصابت گلوله یا تركش خمپاره و توپ قرار مى گیرد، گلوله خوردن براى او آسانتر از آشامیدن آب سرد و گوارا در تابستان است. آنگاه كه شهید مى خواهد بر زمین افتد به زمین نمى رسد تا اینكه حورى بهشتى به او بشارت مى دهد به آنچه خداوند براى او از كرامت و عزت وعده داده است. چنانكه به مؤ من آل یاسین گفته شد. قیلَ ادخُلِ الجَنَّةَ قالَ یا لَیتَ قَومى یَعلَمُونَ بِما غَفَرَلى رَبى وَ جَعَلَنى مِنَ المُكرَمینَ. داخل بهشت شو. گفت: اى كاش قوم من مى دانستند پروردگارم مرا بخشید و مرا در بهشت بسیار گرامى و بزرگ داشت. هنگامى كه حوریه اى بهشتى سر شهید را به دامن گرفته و بدن او به آرامى بر روى زمین قرار مى گیرد، زمین به شهید مى گوید: آفرین بر روح پاكى كه از بدن پاك و طیب بیرون آمد. بشارت باد بر تو، زیرا خداوند براى تو چنان نعمتى بزرگ عطا فرموده كه هیچ چشمى تا كنون ندیده و هیچ گوشى نشنیده و به هیچ قلبى خطور نكرده است . خداوند مى فرماید: هر كس شهید و خانواده شهید را راضى گرداند، مرا راضى نموده ، و هر كس آنان را اذیت كند، مرا اذیت نموده است . خداوند به شهید مى فرماید: نگران همسر و فرزند، پدر ومادر خود مباش. زیرا من جانشین شهید در خانواده او هستم و امورات و مشكلات زندگى آنان را خود بر طرف مى سازم .

ویقول الله عز و جل : انا خلیفته فى اهله ، من ارضا هم فقد ارضانى ، و من اسخطهم فقد اسخطنى. سپس مى فرماید: هر كس شهید و خانواده شهید را راضى گرداند، مرا راضى نموده ، و هر كس آنان را اذیت كند، مرا اذیت نموده است. خداوند به شهیدان اجازه مى دهد در بهشت به هر جائى كه مى خواهند و اراده كنند بروند و تماشا كنند و از میوه هاى بهشتى بخورند. خداوند به هر شهیدى هفتاد غرفه از غرفه هاى بهشتى اعطاء مى فرماید كه فاصله هر غرفه اى به اندازه فاصله بین صنعا و شام است و نور هر غرفه اى همه جا را روشن و نورانى مى سازد. هر غرفه اى هفتاد در دارد. بر هر درى هفتاد پرده زربافت ، و در هر غرفه اى هفتاد خیمه و در هر خیمه اى هفتاد تخت طلائى كه پایه هایش از زمرّد و زبرجد است، برای هر تختى هفتاد كنیز و هفتاد غلام آماده به خدمت باشند. (کنز العمال، ج4، ص401، حدیث 11119)

صادق طالبی | 3:12 - چهارشنبه هشتم تیر 1390



لوگوی سه گوش